یه دنیا تنهایی و چند نفر که فکر می کنم دوسشون دارم و گریه های گاه و بیگاه و چند تا کتاب و چند تا قرص مسکّن واسه سردرد ... اینا همه ی سهم من از زندگیه ... با تنهایی هام زندگی می کنم ... پشتم به اونایی که فکر می کنم دوسشون دارم ، یه جورایی ، گرمه ... با گریه هام غصه های عالمُ می ریزم تو دلم ... با کتابام کنار میام و با قرص های مسکّن ، یه کم آروم میشم ... تو تنهایی هام هزاربار خودمُ می کُشم ... تو تنهایی هام یه کم به اونایی که فکر می کنم دوسشون دارم فکر می کنم ... تو تنهایی هام گریه می کنم ... تو تنهایی هام کتاب می خونم ... تو تنهایی هام سرم درد می گیره ... تو تنهایی هام قرص می خورم ... تو تنهایی هام ، زیر نگاه گذرای آدمای دور و برم ، پرسه می زنم ... تو تنهایی هام روزی هزار بار خودمُ خورد می کنم ... تو تنهایی هام یه قفس می کشم ، دورِ خودم ... یه دیوار می کشم ، بین خودم و زندگی ... یه خط می کشم روی تموم روزهایی که می گذرن ... تو تنهایی هام ، بین آدمای دور و برم ، می خندم ... گاهی وقتا درست بین خنده هام ، گریه م می گیره ... گاهی وقتا بغض می کنم و گاهی وقتا جلوی اشکامو می گیرم ... تو تنهایی هام ، تو چشم آدمایی که فکر می کنم دوسشون دارم نگاه می کنم ... تو تنهایی هام ، سرمُ می ذارم رو شونه ی آدمایی که دوسشون دارم ... آدمایی که پیشم نیستن ... آدمایی که تنهام می ذارن ... تو تنهایی هام با خودم حرف می زنم ... تو تنهایی هام خودمو صدا می کنم ... تو تنهایی هام سعی می کنم اسمم از یادم نره ... سعی می کنم واسه خندیدن تمرین کنم ... تو تنهایی هام ، دلم واسه اونایی که فکر می کنم دوسشون دارم تنگ میشه ... تو تنهایی هام میرم سراغ آلبوم عکس ها ... تو تنهایی هام ، صفحه های آلبوم تنهایی هامو ورق می زنم ... دنبال یه نشونی از خودم ... یه نشونی از اونایی که فکر می کنم دوسشون دارم ... اونایی که تنهام می ذارن ... تو تنهایی هام بعضی وقتا سیب می خورم ، بعضی وقتا پرتقال ... تو تنهایی هام خواب می بینم ... تو تنهایی هام بیدار می شم ... تو تنهایی هام تنها می شم ... تو تنهایی هام به آدمایی که بهم سلام می کنن ، سلام می کنم ... تو تنهایی هام ، از آدمایی که بهم سلام می کنن ، حال و احوالشونُ می پرسم ... تو تنهایی هام دلم واسه آدمای دور و برم می سوزه ... واسه اونایی که فکر می کنم دوسشون دارم ... واسه اونایی که فکر می کنن دوسم دارن ... واسه اونایی که با خنده هام می خندن ... واسه اونایی که تو چشمام نگاه می کنن ... واسه اونایی که نمی تونم کاری واسشون بکنم ... واسه اونایی که نمی تونم کمکشون کنم ... واسه اونایی که می خوان کمکم کنن ... تو تنهایی هام ، تنها می مونم ... تو تنهایی هام ، زیر نگاه گذرای آدمای دور و برم ، پرسه می زنم ... تو تنهایی هام گریه می کنم ...
تمام سهم من از زندگی یه دنیا تنهاییه و یه جفت چشم خیس و چند نفر که دوسشون دارم ...
نظرات ()تمام این چشم ها
تمام این نگاه های غریبه
تمام این قلب ها
که برای من نمی تپند
تمام این ثانیه های سکوت
...
تنهایی هایم را به یادم می آورند
تا با تمام دل ام
در کنج این لحظه های بی انتها
بشکنم
نظرات ()
سکوت می کنم
در تنهایی این اتاق
سکوتم به گوش خراش ترین فریاد تبدیل می شود
...
کَر می شوم
و هم چنان فریاد می زنم
سکوت ، از در و دیوار اتاق بالا می رود
نظرات ()
لرزش دست هایم بیشتر از آن است که بتوانم کلید را توی در بچرخانم ...
به انتهای کوچه چشم می دوزم ...
تمام چراغ ها در چشمانم ستاره می شوند ...
نظرات ()ضربه های آرام و یکنواخت قلبم ... وقتی روی شکم ام دراز می کشم ... تمام تنم را می لرزاند ... صورتم روی گلیم ، روفرشی ... اصلا چه فرقی می کند ... بی حس می شود ... اما نگاهم هنوز به نوک انگشتانم خیره مانده ... و صدایم از میان حنجره ی تو خالی ام بالا نمی آید ...
تمام اتاق کوچکم – در چشم های من – خیس می شود ...
نظرات ()می خندی ، شاد
هم چون نوری که از پنجره می تابد بر دیوارها
روی عکس های تو.
می خندی ، با صدای بلند
هم چون پرنده ی کوچکی که دنیا را در گلوی اش پنهان کرده.
و می روی ، هم چون باد.
آرام.
و هیچ کس از رفتن ات با خبر نمی شود.
ام هنوز صدای خنده هایت ، دنیا را می ریزد روی زمین ...
و نور را می پاشد روی دیوار
روی عکس های تو
روی اشک های من ...
نظرات ()می ایستم ... کنارِ نبودن ات ...
و آب می ریزم ... پشت پایِ رفتن ات
تا پشت در می آورم ... چمدان ات را ... ( پا به پای دلتنگی هایم ...)
و نگاه ام را به برنگشتن ات می دوزم
...
چه ساده گذشته ای
چه سخت مانده ام !
نظرات ()از نگاهم...
دریای طوفانی درونم ، بیرون می ریزد
پیشِ پای تو
تو به ساعت ات نگاه می کنی
من به خط های معوجی که روی دستم کشیده ام
مُردنم را از تو پنهان می کنم
و دست می کشم به جای خالی بالهایم
...
دیری ست که تو پر کشیده ای
نظرات ()سکوت ... یه دنیا حرف نگفته رو پشت لبخندهای مسخره یا خنده های زورکی پنهان کردن ... یه حس بد ... یه چیزی مثل تنگی نفس ... خفگی ... دل رو به شادی بقیه خوش کردن ... و در عین حال از تو داغون شدن ... تلاش بی نتیجه برای سرحال نشون دادن خودم ... و شاید ذره ذره آب شدن ... اینا تموم کاراییه که تو طول روز انجام میدم ... البته اگه از نفس کشیدن صرف نظر کنم ... اما دریغ از یک لحظه یک حس خوب رو تو وجودم احساس کردن ... انگار تموم خوبی ها و قشنگی ها یا شایدم تموم احساس من از بین رفته ... اما چه فرقی می کنه ...کی اهمیت میده ... نگاهُ رو آدمای جورواجور بیخودی چرخوندن ... فکر اینکه اونا پیش خودشون چه فکرایی راجع به من می کنن ... یه بغض بی موقع ... چشمای خیس رو از اطرافیانم مخفی کردن ... ( اما همیشه بالا کشیدن بینی آدمُ لو میده ) ... چشم دوختن به زمین ... جواب بقیه رو با سکوت دادن ... و هزار جور رفتار دیگه ای که تو طول روز از من سر میزنه ... رفتارهایی تقریبا به همین شکل ... و اغلب تکراری ...
خسته شدم ... از همه چیز ... حتی از دوست داشتن ... اونم دوست داشتن آدمایی که حتی یک بار حالت رو نمی پرسن مگه اینکه ... بعضی وقتا ... بی خیال ! نمی خوام کسی رو ناراحت کنم ... من به اندازه تموم آدمای روی زمین غصه دارم ... غصه های کوچیک ... غصه های بزرگ ... غصه های بچه گونه ... غصه های بزرگونه ... غصه های سیاه و سفید ... غصه های رنگی ...غصه های ریز و درشت ... دلم واسه یک بار از ته دل خندیدن تنگ شده ... واسه حس کردن اینکه یکی ... یه جایی ... حالا هر کجا که میخواد باشه ... داره به من فکر می کنه ... (چه پر توقع ... کدوم آدم احمقی ممکنه ذهنش رو واسه فکر کردن به من مشغول کنه ؟) ... یا اینکه ...
دیگه نمی دونم چی باید بنویسم ... فکر کنم فعلا کافی باشه ... این غم و غصه ها که تمومی نداره ... مثل فراموشکاری هام !!! ... بهتره یه نگاه به نوشته قبلیم بکنم ... بهتره زودتر بمیرم ...
نظرات ()از وقتی که یادمه دارم اینجا رو می سازم ... یه چهاردیواری ... دور خودم ... اما نمی دونم چرا ... همون موقع که شروعش کردم هم نمی دونستم ... یعنی اون موقع اصلا نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم ... البته کسی چه می دونه؟ ... شاید اگه می دونستم هم ادامه می دادم ... مثل الان که می دونم دارم چیکار می کنم و نمی تونم ادامه ندم ... انگار یه جوری بهش عادت کردم ... به عذاب دادن خودم ... بعضی وقتا خواستم از کارم دست بکشم اما انگار یه چیزی که نه می دیدمش و نه حتی می دونستم چیه منُ به این کار وادار می کرد ... (می دونم حالا همه می گن این حرفم چرته و اگه واقعا می خواستم ، می تونستم ) ... شاید حق با شما باشه اما ... من واقعا گیر افتادم ... حتی وقتایی که دست از کار می کشیدم فایده ای نداشت ... چون این چهار دیواری هیچ در و پنجره ای نداره ... من نمیتونستم فرار کنم ... الانش هم نمی تونم... مخصوصا حالا که این دیوار ها این همه بلند شدن ... وقتی به بچگی ام نگاه می کنم ... می فهمم همه چی از همون موقع شروع شد ... درست از وقتی که خیلی چیزها رو زودتر از وقتش فهمیدم و خیلی چیزها رو دیرتر ... اون اوایل آدما رو می دیدم که از کنارم رد می شدن و بهم نگاه می کردن ... درسته که واسه هیچ کدومشون مهم نبود که دارم چیکار می کنم ... یا حتی بعضیاشون اصلا نمی فهمیدن ... اما بازم دلم خوش بود که آدما بهم نگاه می کنن ... هرچی دیوار بلندتر می شد ... من آدما رو کمتر می دیدم ... و اونا هم کمتر بهم نگاه می کردن ... و این ماجرا تا جایی ادامه پیدا کرد که حالا ارتفاع دیوار از قد خودم بلندتر شده و ... من و آدما همدیگرو نمی بینیم ... اما یه فرقی بین من و آدما هست ... من می دونم که اینجا گیر افتادم اما آدما نمی دونن ... چند بار از اونایی که از کنار دیوار رد می شدن خواستم که کمکم کنن ... خواستم که دستمُ بگیرن و منُ از این چهار دیواری لعنتی نجات بدن ... اما کسی کمکم نکرد ... کسی دستامُ که از سرما کبود شده بودن نگرفت ... حالا من موندم و این دیوار هایی که پشتشون هیچ کس نیست ... یعنی هست اما کسی حاضر نیست خودش رو به زحمت بندازه و منُ نجات بده ... دلم واسه یه نگاه مهربون تنگ شده ... یه نگاه که حس کنم قلبم رو دوباره زنده می کنه ... یه نگاه که بدونم همیشه مال منه ... یه دست که دستای سردمُ بگیره ... یا لااقل یه صدا که با من حرف بزنه ... یکی که بعضی وقتا حالمُ بپرسه ... دلش برام تنگ بشه و بدونه توی وضع بدی گرفتار شدم ... اما انگار هیچ کس نیست ...
آسمون داره ابری میشه ... انگار میخواد بباره ... اما نمی تونم برای این چهار دیواری یه سقف بسازم .... تمام دلخوشیم به اینه که هنوز آسمون رو می بینم ... درسته من مستحق زیبایی نیستم اما دارم می بینمش ...
یه قطره بارون روی صورتم می چکه ...
نکنه آدمایی که دوسشون دارم ، بیرون از این چهار دیواری ، زیر بارون بمونن ...
نظرات ()